ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
67
قصص الانبياء ( فارسى )
قصهء بيست و پنجم بردن اسمعيل عليه السلام را نزد كعبه و چاه زمزم چون ساره بر هاجر خشم گرفت ، ابرهيم را گفت تا كى غم هاجر خورم و غيرت وى و غم اسمعيل ؟ اكنون خداى تعالى مرا فرزندى كرامت كرد ، ايشان را از پيش من ببر و بچنان جاى ببر كه گياه نرويد . ابرهيم گفت يا ساره كى روا بود از من كه عيال و فرزند را ضايع كنم ؟ بنگرم تا حق تعالى چه فرمايد . جبريل آمد و گفت كه يا ابرهيم آن كن كه ساره فرمايد كه او را بر تو حقست بسيار . ] a 13 [ ابرهيم ساره را گفت چه فرمايى ؟ گفت بجايى بر ايشان را كه گياه نرويد و آبادانى نبود . ابرهيم هر دو را برگرفت و آنجا آورد كه امروز « 1 » مكه است و كعبه ، و بنهاد . آنجا نه آب بود و نه نبات و نه آبادانى . قوله تعالى : أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ . « 2 » و ساره گفته بود چنان خواهم كرد كه چون آنجا نهادى ننشينى و زود بازگردى و از اشتر فرود نيايى . ابرهيم چنان كرد و گفت شما را بخداى سپردم . و بازگشت . و اسمعيل و هاجر گريان بماندند ، و با ايشان نه آب بود و نه نان و نه طعام و نه مال ، از شهر و آبادانى جدا مانده و غمناك . ابرهيم بازگشت بسوى شام و يك شبان روز مىگريست . و اسمعيل و هاجر يكزمان بگريستند . آنگاه اسمعيل گفت اى مادر من تشنه گشتم . مادرش گفت يا پسر دانى كه من حيله نتوانم كرد ، چگونه كنم كه پدرت با ما اين جفا كرد . تدبير آنست كه از خداى تعالى بخواهيم و دعا كنيم . بيستادند و زارى كردند و گريان شدند . پس اسمعيل برخاست و پايها بر زمين نهاد برهنه ، هم آنجايگاه حق تعالى
--> ( 1 ) - اكنون ( 2 ) - ابرهيم 37